داستان رو از اینجا شروع می کنم که الناز دوستم آدم خیلی بی جنبه ای بود.ما همه
از یه سنی معمولا ۱۲و۱۳ سالگی وارد یه بهران شدید می شیم.حالا تو بعضیا خیلی شدیده
توبعضیا نه .النازاز اونجایی که خیلی بی جنبه بود و یه مقدار کم عقل از بهران نتونست سلامت
بیرون بیاد.اون روز یعنی دقیقا ۲ سال پیش تو زنگ تفریح بهم گفت که با یه پسر دوست شده.
ما قبلا در این مورد زیاد حرف زده بودیم و من همیشه بهش گفته بودم که از پسرا متنفرم و اصلا
دلم نمی خواد با هیچ کدومشون رابطه ای داشته باشم چون اونا همه می خوان از ما سواستفاده
کننو از این جور حرفا. اونم همیشه حرفای منو تایید کرده بود . البته من می دونستم که قلبا از پسرا
بدش نمیاد. اون روز من خیلی از اون حرفش تعجب نکردم.به نظرم ازش بر میومد که از این جور کارا
بکنه.گفتم:می دونی که من خیلی خوشم نمیاد.
گفت:منم دلم نمی خواد کسی برای سو استفاده باهام دوست شه اولش فک کردم که ربای همین
باهام دوست شده .می خوستم باهاش بهم بزنم اما اون واقعا پسر خوبیه خودش بهم گفت که مثل
بقیه ی پسرا در مورد دخترا فک نمی کنه و ... .
انقدر حرف زد که اخر سر برای خلاص شدن از دستش مجبور شدو بگم:آره راست می گی
باهاش دوست باش فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه !
اونم شاد خندان تمام مدت سر کلاس تو فکر بود و اصلا به درس گوش نداد !
روز ها می گذشتو منم راز دار جناب الناز خانم بودم.
هر روز در مورد دوست پسر جونش برام حرف میزد راستی یادم رفت بگم اسمش سروش بود.
اون جورکه می گفت همدیگرو خیلی دوست داشتن.سروش همیشه براش کادو می گرفت.
یه بارم یه دست بند خیلی گرون براش خریده بود که اوردش مدرسه .البته فقط به من نشونش داد.
یه بار باهم رفته بودیم کلاس فیزیک . موقع بر گشتن وقتی داشتیم از پله های ساختمون میومدیم
پایین سروشو دیدم دقیقا همونطوری بود که برام تعریف کرده بود.قرار بود الناز با اون برگرده .
مامان بد بختش فکر می کرد این با تاکسی بر می گرده و هیچ کاسه زیر نیم کاسش نیست.
سروش اومد جلو و خیلی مودب به من سلام کرد. بعدشم دست النازو گرفتو با هم رفتن.
تا وقتی تونستم با نگاهم دنبالشون کردم بعدشم بین سیل جمعیت گمشون کردم. راستشو
بخواین یکم حسودیم شده بود. با صدای مامانم از فکر بیرون اومدم. بهم گفت:زود باش دیگه
به چی نگاه می کنی؟
توماشین یه کم ازم سوال کرد که به کی نگاه می کردمو چرا تو فکر بودمو از این جور حرفا .
بیچاره فکر کرده بود من داشتم به یه پسر نگاه می کرم که از خوشم اومده بود !
من از خودم یه سری دروغ در اوردمو رازیش کردم.
فرداش الناز اومد بهم گفت که دوست پسرش دیروز بهش گفته که دوستش یه هفته پیش منو تو
خیابون دیده و از اونجایی که الناز قبلا یکی از البومای عکسشو به سروش نشون داده بود
و اونوقت دوست سروش هم اونجا بود منو می شناخته و به سروش گفته که به الناز بگه تا اونم
به من بگه.من یه کم شوکه شده بودم از الناز پرسیدم چه شکلیه ؟اونم مو به مو برام توضیح داد اسمش
آریا ه. فشنه البته نه خیلی وچشای نسبتا درشت داره دماغ ودهنش خیلی قشنگن و قدشم ۱۸۸.
به نظرم خوب بود اما باور نمی کردم پسر به این خوشگلی از من خوشش بیاد من به نظر خودم
قیافه ی خیلی معمولی داشتم. یادم رفت بگم الناز گفت که یه نسبت خیلی دور هم با سروش
داره و خونواده هاشونم با هم خیلی صمیمین. باباشم پزشکه اما به علت ارثی که از پدر بزرگش
بهشون رسیده به اندازه ی ده تا پزشک پول دارن .
گفت تا حالا با دو نفر دوست بوده با یکیشون خیلی صمیمی بوده و خیلی دوسش داشته اما
اون بهش خیانت میکنه . این بدبختم افسردگی میگیره اخه خیلی دوسش داشته برای همینم
سروش یکی رو براش پیدا می کنه تا این اونو فراموش کنه .آریا هم بعد از یه مدتی (حدودا ۲ ماه)
بهم می زنه تغریبا از هر چی دختره متنفر میشه تا وقتی که منو میبینه!
من زیاد بدم نمیو مد بعد از اون همه حسادت که به النازو سروش کرده بودم با یه نفر دوست بشم
مغرورانه گفتم باشه من ۵شنبه بیکارم عصر بریم پیست به اون دوتا هم بگو که بیان !
تا ۵شنبه دو روز مونده بود اون روز من مثل الناز تو فکر بودم طوری که کم مونده بود معلم ریاضی(۰
که همیشه باید سر کلاس یه جوری منو ضایع کنه) از کلاس پرتم کنه بیرون!
شب بعد تلاش بسیار برای این که خوابم ببره خواب دیدم ۵ شنبه شده.تو پیست پره دخترو پسر بود
جالب اینجا بود که تنهایی اومده بودمو مامانم باهام نیومده بود.منو الناز داشتیم خیلی اروم باهم
می رفتیم که یهو صدای یه موزیک ملایم از اطراف پیست پخش شد. الناز منو تنها گذاشتو رفت
با سروش تانگو رقصدین با اسکیت !
من همینجوری داشتم برای خودم نگاه می کردم که یه نفر از پشت دستشو گذاشت رو شونم برگشتم
اما انگا مخصوصا کاری کرده بودم که نور به صورتش نخوره و من نتونم صورتشو ببینم اما انگار فهمیده
بودم که اریا ه .منو به زور برد وسط پیست که باهاش تانگو برقصم منم یه لگد محکم زدم به ساق پاش
افتاد زمین . حالا به طور اتوماتیک اسکیتام تبدیل شدن به کفش . پیستم تبدیل شد به یه جاده ی
خیلی طولانی .من همینجوری می دوییدمو اونم به دنبالم . دیگه کم کم داشت بهم می رسید که ساعت به موقع زنگ زد.
اصلا خوب نخوابیده بودم از قیافم معلوم بود .تو مدرسه خوابمو برای الناز تعریف کردم اونم گفت که
حتما شام زیاد خوردمو نباید انقدر از اون روز بترسمو از این جور حرفا.
وقی رفتم خونه مامانم هنوز از سر کار بر نگشته بود منم رفتم یواشکی مو چینو پنکیکشو بر داشتم
یه کم ابرو هامو تمیز کردم البته نه طوری که مامانم بفهمه . پنکیکم زیر بالشم قایم کردم.
اون روز به خوبیو خوشی سپری شد . شب قبل از خواب به مامانم گفتم فردا می خوام برم پیست.
اونم قبول کرد .
بقیه ی داستان تو آپ بعدی !!!
با همون رفتار همیشگی![]()
اون هیچوقت تغییر نکرده
اما تغییر داده
خوشحالم از این که مثل اون نیستم
با این که خیلی مشکلات دارم
می دونم
اما به هر حال از این خوشحام که می تونم افکارم رو تغییر بدم !!!
می دونی دو گروه قادر به تغییر افکار خودشون نیستن:
مرده ها و احمق ها !!!![]()
قبلا جاهای دیگه نوشتم.
به هر حال خوش اومدین.![]()